X
تبلیغات
ღروزهای زندگی من و همسریღ

ღروزهای زندگی من و همسریღ
 
لینک دوستان
لینک های ویژه
 

بعد از این عکس های النازم در وبلاگ مخصوص به خودش نمایش داده می شود البته بدون رمز

اینجا هم مثل سابق روزهای زندگی با همسری ثبت میشه

ادرس وب الناز:  وبلاگ الناز

 

[ سه شنبه بیست و ششم دی 1391 ] [ 16:41 ] [ خانم اقای همسری ]
صدای الناز خانوم دراومده که چقدر از خودتون میگی پس من چی؟

دخمل ناز ما داره داره کم کم بزرگ میشه و روزبه روز شیرین تر.

خانمی برامون قهقهه میزنه و فقط منتظر یک تلنگر کوچیک که شروع کنه به خندیدن و خودش را لوس کردن.

شروع کرده به غلت زدن و تا وقتی که بیداره یک لحظه هم اروم نمیگیره و فقط در تلاش برای غلت زدن واینقدر این کار را میکنه که دیگه خسته میشه و یک چرت میخابه و وقتی بیدار میشه دوباره شروع میکنه.همیشه هم دستش زیر سینش جا میمونه و شروع میکنه به نفس نفس زدن تا دوباره صافش کنیم.وقتی میخابه هم ۹۰درجه و گاهی ۳۶۰درجه تغییر حالت میده و دیگه سرجای اولش نیست.

ادامه هم که با همان رمز قبلی است.


ادامه مطلب
[ سه شنبه پنجم دی 1391 ] [ 10:55 ] [ خانم اقای همسری ]
دیروز النازم ۴ماهه شد.

اما دیشب برنامه ای داشتیم با این دختر شیطون

دیشب من و همسری درحال خوردن میوه بودیم و الناز هم روی پای همسری.از اونجایی که نارنگی و پرتقال بوی خوبی میدهند و ادم را به هوس میندازه منم گفتم الناز روی پای همسری نشسته بوی این میوه ها بهش میخوره گناه داره بذار کمی از اب پرتقال بهش بدیم.پرتقال را ۴تکه کردم و اب ۲تکه ش را گرفتیم و با قطره چکان بهش دادیم.وقتی همه راخورد شروع کرد به غر زدن و بازم میخاست.ما هم ترسیدیم بیشتر بهش بدیم . واسه همین سرش را گرم کردیم و  کمی شیر هم بهش دادم که طعم اب پرتقال از دهنش بره و اروم بشه ولی اصلا فایده ای نداشت و غرهاش تبدیل به گریه و جیغ زدن شد. حتی دیگ شیر هم نمیخورد و به زور بهش شیرخشک دادیم ولی اصلا فایده ای نداشت. تا موقع خواب همینجور بود و همسری هم هی غر میزد که چرا بهش دادی.

خلاصه چنان اعصابی از ما پیاده شد و ...خور شدیم که دیگه از این دلسوزی ها درحق الناز خانم نداشته باشیم

[ یکشنبه نوزدهم آذر 1391 ] [ 13:35 ] [ خانم اقای همسری ]
الناز مامانی دیگه شروع کرده به صورت کاملا حرفه ای انگشت شصت خوردن و چنان با ولع این کار را میکنه که انگار از درون این انگشت شیر میره توی دهانش. و وقتی همه میبینن میگن اخه طفلی چقدر گشنشه و من باید خودم را خفه کنم تا به همه بفهمونم که بابا عادت داره انگشت بخوره بخدا گشنه نیستاخه بخدا این حرف خیلی زور داره که همه فکر کنن من میذارم بچم گشنه بمونه

وقتی که دخملی را روی پا میذاریم که بشینه وروجک سریع خم میشه و میخاد بره سراغ هرچیزی که جلوشه و باید به زور نگهش داری.

تازگی ها الناز گله ما یاد گرفته که قهقه بزنه و وقتی باهاش حرف میزنیم و قربون صدقش میریم شروع میکنه به خندیدن و قهقه زدن برامون

ادامه هم یادتون نره


ادامه مطلب
[ یکشنبه دوازدهم آذر 1391 ] [ 13:13 ] [ خانم اقای همسری ]
عزاداری های همتون قبول ایشاله

امسال همسری برای سلامتی الناز یک بره نذر کرده بود.به دلیل گرونی بره ای که خریدیم زیاد بزرگ نبود ولی خداییش چنان برکتی شده بود که به همه کسانی که توی نظرمون بود از این گوشت بهشون بدیم و تعدادشون کم هم نبود به میزان خوبی رسید یعنی نه خیلی زیاد و نه خیلی کم.وقتی پوستش را می کندن همسری می گفت کوچیکه و ممکنه به همه نرسه ولی وقتی موقع تقسیم گوشت ها را تکه می کردیم خودمون هم مونده بودیم که چقدر برکتی شده و به طور ابرومندانه ای تقسیم شد.

خدایا شکرت که اینقدر بهمون لطف داری و با وجود گناهکار بودنمون توجه زیادی بهمون میکنی.این راهم میدونم که این الطاف با به دنیااومدن الناز خیلی خیلی بیشتر شده.همیشه حضورت را توی زندگیمون خیلی زیاد و پررنگ احساس میکنم.

ادامه عکس الناز به بره اش با همان رمز


ادامه مطلب
[ دوشنبه ششم آذر 1391 ] [ 13:33 ] [ خانم اقای همسری ]

امروز یک اتفاق خیلی خیلی خوب واسمون رقم خورد.

پرچم ضریح مطهر حضرت ابالفضل العباس اومد به خونمون.هنوزم باورم نمیشه که این سعادت را پیدا کردیم که این پرچم وارد خونمون بشه.

صبح همسری زنگ زد که الناز را سریع اماده کن میخام پرچم ضریح را بیارم اونم فقط در حد۲۰ دقیقه و به هرکسی که میخای خبر بده.اصلا باورم نمیشد و توی شک بودم که چطور ممکنه از بین این همه ادم قسمت ما بشه.می گفت که مسئول اداره اوقاف یکی از دوستاشه و بهش زنگ زده بیاپرچم را ببین.اونم تا دیده به اون اقاگفته که هواسرده وبارون میاد نمیتونم برم بچم را بیارم اجازه بده تا من یک لحظه پرچم راببرم و روی سرش بکشم و بیارم که خدا خیرش بده اون حاج اقارا اجازه داد.منم سریع به مادرشوهرم و جاریم گفتم که بیاین ببینین ولباس مشکی الناز را بهش پوشاندم تا همراه پرچم ازش عکس بگیرم.وقتی پرچم را آورد بردیم خونه مادرشوهرم که پیش خودمون هستن. باورتون نمیشه تمام خونه را بوی عطر پرچم گرفته بود.همسری میگفت اون حاج اقا قسم خورده بود که مااصلا به این پرچم عطر نزدیم ولی عجیب بوی خوش عطر میداد.من که اولش اصلا هنگ کرده بودم و باورم نمیشد که این پرچم اینجا باشه.دیگه پرچم را بوسیدم و روی سرالناز کشیدم و باهاش چندتا عکس گرفتیم و همسری سریع بردش خونه مامانم اینا و از اونجا هم برد تحویل داد.

از ظهر تاحالا هممون چنان حال خوشی داریم که باورنکردنی نیست.شاید شمایی که دارین میخونین باور نکنین بهتون حق میدم چون خودمم هنوز باورم نشده.که پرچم ضریح اقا کجا و خونه ما کجا؟

نمیدونم خدا را چه جوری شکر کنم که این لیاقت را بهمون داده.

برای همه شما دوستان اگر لایق باشم دعا کردم مخصوصا واسه رویاجونم که ایشاله مشکلش زودتر حل بشه

در ادامه عکس ها را گذاشتم با همان رمز همیشگی

 


ادامه مطلب
[ سه شنبه سی ام آبان 1391 ] [ 21:44 ] [ خانم اقای همسری ]
روز پنجشنبه گوش های الناز را سوراخ کردیم.طبق معمول من که نتونستم برم و ببینم.همسری و مامانش بردنش توی اتاق.الهی بمیرم که اذیت شد و به شدت گریه میکرد.مطب هم کمی شلوغ بود و منم بیرون از اتاق سرم را انداخته بودم پایین ولی نگاه سنگین مردم را حس میکردم.همسری که سر الناز را گرفته بود خیلی اذیت شد و میگفت موقع سوراخ شدن گوشش صدایی داد که خیلی از اون صدا حالش بد شده بود و همینطور از گریه های الناز.البته گریه هاش زود تموم شد و وقتی آوردیمش خونه شروع کرد به خندیدن و حرف زدن برامون.

همون شب همسری رفت و برای الناز لباس مشکی امام حسین همراه با یک سربند سبز خرید که ایشاله نذر حضرت علی اصغر(ع) بکنیم.

ایشاله به حق امام حسین و گلوی بریده حضرت علی اصغر(ع) همه بچه همیشه سالم و سلامت باشن

در ادامه عکس الناز با پیراهن مشکی را هم گذاشتم با همان رمز همیشگی


ادامه مطلب
[ شنبه بیست و هفتم آبان 1391 ] [ 12:1 ] [ خانم اقای همسری ]
خب به سلامتی الناز گله ما داره کچل میشه. دیگه بهش میگیم کچل خانومولی خداییش کچلی بهش اومده و خیلی باحال شده. موهاش هم خیلی جالب داره میریزه . اول جلوی موهاش ریخت و پشت سرش یک خط حدود۵سانتی دقیقا همونجایی که روی بالش میذاره ریخته و بالا و پایین اون خط هنوز مو داره. درست مثل مدل المانی.هنوز عکس نگرفتم از پشت سرش وقتی گرفتم براتون میذارم تا بهتر متوجه بشین

روز به روز داره شیرینتر میشه وقتی باهاش حرف میزنم چنان خنده ای میکنه و شروع میکنه اقوم اقوم کردن و چیزهایی گفتن که فقط خودش متوجه میشه البته اگر سیر باشه و سرحال

تمام خانواده همسری براش ذوق میکنن و هرروز میان برای دیدنش و از بس که بوسش کردن پوست بچم جوش ریز زده و کمی از لطافتش را ازدست داده.تازه شانس اوردیم همسری گاهی جلوشون را میگیره و اجازه نمیده لپش را بوس کنن.

مامان و بابای خودم هم که قربونشون برم هروقت زنگ میزنم براشون بعد از سلام اول میگن بگو الناز چطوره بعد حال خودم را میپرسن.امروز هم به سلامتی عازم صحرای عرفات هستن.خوش بحالوشون

ادامه هم که طبق معمول میدونین چیه با همون رمز قبلی


ادامه مطلب
[ سه شنبه دوم آبان 1391 ] [ 13:29 ] [ خانم اقای همسری ]
شکر خدا روزگارمون به خوبی داره می چرخه.النازمون هم داره کم کم ساعت خوابش تنظیم میشه و از اصلا نخوابیدن به ۴ساعت خوابیدن در شب ارفاقمون کرده.بین ساعت ۲و۳ میخابه و صبح هم ساعت ۶یا۷ بیدار میشه برای شیر خوردن و اینکه صبح دوباره بخابه یا نه باید همون روز تصمیم بگیره و از قبل مشخص نیست

صبح ها که از خواب پا میشه خنده رو هست حتی اگه گرسنه اش باشه اول کمی خنده تحویلمون میده بعد شروع میکنه به گریه برای شیر.وقتی هم که باهاش حرف میزنم و قربون صدقش میرم شروع میکنه به خندیدن.کارهاش داره روز به روز شیرین تر میشه و فقط دلت میخاد بخوریش.

ادامه را یادتون نره

بازهم با همون رمز قبلی

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه بیست و ششم مهر 1391 ] [ 13:19 ] [ خانم اقای همسری ]
النازم ۲ماهه شد.

دیروز واکسن ۲ماهگیش را زدیم. بدترین واکسنی که بچه ها را اذیت میکنه همین واکسن اخه ۲تا سوزن به هر ۲تا پای بچه میزنن که یکیش خیلی درد داره و تا دو روز بچه را بی حال میکنه و تب میکنه.من که اصلا طاقت ندارم ببینم به النازم سوزن بزنن. براهمین اصلا توی اتاق واکسن نرفتم و همسری و مامانش رفتن. وقتی صدای جیغش را توی سالن شنیدم حالم یک لحظه بد شد. از اتاق واکسن که اومدن بیرون دیدم چشمان همسری قرمز شده ولی جلوی خودش را گرفته که کسی متوجه نشه. از بهداشت که برگشتیم الناز خوابید ولی دیروز ظهر درد خیلی بهش فشار اورد و چنان گریه میکرد و از ته گلوش جیغ میزد که برای اولین بار یک قطره اشک از چشماش جاری شدو من و همسری هم باهاش گریه میکردیم. خلاصه که دیروز بدترین روزی بود که توی این ۲ماه داشتیم. امروز درد پاهاش کمتر شده ولی تب کرده و بی حال.

خدا ایشاله همه بچه ها را سالم و سلامت برای پدر و مادرها  نگه داره. من که اصلا طاقت ندارم النازم را بی حال ببینم.

در ادامه هم چند تا عکس از النازم گذاشتم

با همون رمز قبلی


ادامه مطلب
[ سه شنبه هجدهم مهر 1391 ] [ 11:11 ] [ خانم اقای همسری ]

بعد از ۴۰ روزگی الناز هنوز خواب شبش تنظیم نشده و همچنان ما از کمبود خواب به شدت رنج می بریم. به خصوص من. ۲شب پیش الناز خانم تمام شب را بیدار بودن و فقط از ساعت ۶صبح تا ۸خوابید و دوباره از ساعت۸ تا ظهر بیدار باش بود. یعنی من فقط ۲ساعت صبح و اگر خدا قبول کنه ۲ساعت ظهر خوابیدم.کی باورش میشه؟

 یعنی تصور کنید تمام شب را بیدار باشید و صدای گریه بچه تو گوشت باشه و بخای مرتب هم به بچه شیر بدهی. ببین چه کمری ازت بریده میشه و چه اعصابی ازت پیاده میشه.

خلاصه حال وروزما فعلا همینه وبایدبسازیم تاببینیم النازجون کی به ماارفاق میکنه.به امیدانروز

خب گلایه دیگه بسه بریم سراغ احوالات خود النازجون:

النازم از بعد از ۴۰روزگی خداراشکر هوشیارتر شده و خنده هاش کمی بیشتر شده از یک لحظه به چند ثانیه کشیده شده.برامون ذوق میکنه. داره کم کم تپل تر میشه و کارهاش خیلی بامزه و شیرین تر شده. و قربونش برم اشتهاش هم بیشتر شده به طوری که گاهی اوقات در میمونم که چه طوری کامل سیرش کنم.

به کسی نگید ها ولی چند روزی هست که دارم شیر خشک هم به عنوان کمکی بهش میدم ولی عزیز دلم اخرش شیر خودم را قبول داره و باید بعدش حتما از شیر خودم تغذیه کنه.

خلاصه روزگار ما داره به شیرینی با الناز جون طی میشه. هرچند یک دعوای اساسی با همسری در چند روز پیش کمی از این شیرینی کم کرد اما باز هم خداراشکر. در اون دعوا واقعا دلم شکست و احوالاتم را خیلی بهم ریخت. اما از اون جایی که واقعا من ادم کینه ای نیستم خیلی زود فراموش کردم هرچند خودتون میدونید وقتی دل ادم میشکنه طول میکشه تا التیام پیدا کنه اما من سعی کردم بخاطر دخترم زیاد بهش فکر نکنم ولی واقعا خیلی سخته فراموش کردن حرف هایی که همسری بهم زد اما بخاطر علاقه ای که روز به روز نسبت بهش زیادتر میشه بخشیدمش.

اینم یک عکس از النازجون بدن رمز:


ادامه مطلب
[ سه شنبه چهارم مهر 1391 ] [ 12:8 ] [ خانم اقای همسری ]
 

امروز ۴۰روزگی النازمه.

دیگه از امروز و امشب من و همسری منتظریم ببینیم خواب الناز خانوم تنظیم میشه و به شب کاریش پایان میده یا نه؟

واقعا خیلی سخته شب نخوابیدن و شنیدن صدای گریه های النازو ناتوانی در اروم کردنش. من خودم در شبانه روز فقط ۴ یا ۵ ساعت میخابم. بی خوابی خیلی روم تاثیر گذاشته و همه بهم میگن چقدر تکیده شدی و از بین رفتی.ولی خب دیگه عادت هم کردیم.

الناز خانوم ما نمی دونم چرا هر وقت من را میبینه و یا میاد بغلم فوری یاد شیر خوردن میفته و شروع میکنه به گریه کردن اما تا بغل باباش میره اروم اروم. حسرت دارم ۱۰دقیقه دخترم را بغل کنم و اروم باشه و سیر. واقعا چند بار امتحان کردم و دیدم بله واقعیت داره که الناز خانوم تو بغل من فقط واسه شیر خوردن میاد.گاهی وقت ها اعصابم خرد میشه و جلوی مادر شوهرم که میاد کمکمون واسه گرفتن الناز احساس بدی دارم .فکر میکنم پیش خودش میگه دختره بلد نیست بچش را حتی اروم کنه. واقعیت همینه بچم همیشه یا دست باباش یا دست مادر شوهرم و من فقط واسه شیر دادن بغلش میکنم.

دخترم از حالا حسابی بابایی شده.

[ یکشنبه بیست و ششم شهریور 1391 ] [ 11:4 ] [ خانم اقای همسری ]
 

دیروز یک ماهگی الناز جون بود

یک ماه با تمام سختی ها و شیرینی هاش گذشت و خدا را شکر که دخملم هیچ مشکلی تا به اینجا نداشته.

الناز مامان تا بیداره فقط میخاد شیر بخوره و گریه میکنه و لبخند هاش فقط در حد یک لحظه است و سریع تبدیل به اخم میشه. دلیلش چیه منم نمی دونم.

هنوز خیلی رشد انچنانی نکرده و در واقع تپل نشده اما خدا را شکر که خوب شیر می خوره و خدا را شکر که خدا این نعمت را در اختیارم گذاشته تا بتونم دخملم را سیر کنم هرچند که وروجک هیچوقت سیر نیست و همیشه دهان کوچولوش برای شیر بازه و همه فکر میکنن این دختر چند ساعته شیر نخورده ولی نمی دونن شاید به دقیقه نکشیده باشه که از شیر خوردنش گذشته.

چند تا عکس از النازم گذاشتم با همون رمز قبلی

 


ادامه مطلب
[ یکشنبه نوزدهم شهریور 1391 ] [ 15:44 ] [ خانم اقای همسری ]
 

شب نخوابیدن های الناز خیلی اذیتمون می کنه و باعث خستگی من و همسری شده.

روزها خیلی خوب می خابه اما به محض اینکه ساعت۱۲ شب میشه به طور اتوماتیک شروع به گریه کردن و بی قراری میکنه.و اینکه چه ساعتی از شب خوابش ببره اصلا معلوم نیست و شاید تا دم صبح هم طول بکشه.

عزیز دلم دل درد هاش شروع شده و شب ها خیلی درد اذیتش میکنه. دکتر هم که بردیمش دارو داد ولی مگه اثر میکنه. تا حالا ۳تا شربت دل درد دکتر براش تجویز کرده و هی تعویض کردیم ولی هیچکدوم شب ها اثری نداره.شب ها فقط بالاسرش ایت الکرسی میخونم و صلوات میفرستم شاید اروم بشه ولی اصلا تاثیری روش نداره.

وقتی النازم گریه میکنه و بعدش اروم میشه و بهم زل میزنه تمام خستگی و شب نخوابیدن ها از یادم میره و دلم براش غش میره و ناخوداگاه فقط میگم خدایا شکرت بابت این دخمل ناز و سالم که بهمون دادی.ولی روحیه ام خیلی گرفته. نه اینکه از دست دخملم خسته شده باشم یا پشیمون شده باشم نه. فقط دلم و روحیه ام خیلی گرفته. .بیشتر وقت ها بیخودی بغض میکنم ولی اجازه نمیدم کسی بفهمه. احساس میکنم افسردگی بعد از زایمان که میگن اومده سراغم.

 

[ شنبه یازدهم شهریور 1391 ] [ 12:40 ] [ خانم اقای همسری ]
 

الناز خانوم ما شیفت شب کار میکنه یعنی روزها خواب خوش و شب ها بیدار باش من و باباش هم باید پابه پاش تا پاسی از شب بیدار بمونیم و همسری جون صبح ها با چشم های پف کرده سرکار بره.بنده هم همیشه روزها گیج و منگ هستم.

۳شب پیش بود که دخملم دلش خیلی درد میکرد و از ۷شب تا ۷صبح بیدار بود و فقط گریه می کرد. منم که تا النازم شروع می کنه به گریه اعصابم میریزه بهم و با گریه هاش منم گریه میکردم چون هیچ جوری اروم نمیشد. همسری بیچاره مونده بود دخملم را اروم کنه یا من را. دیگه مجبور شدیم ساعت ۴صبح ببریمش دکتر که اون هم یک شربت مسکن داد ولی مگه اثر میکرد روش. به زور صبح خابید.

الهی بمیرم براش که حسابی این چند روز اب شده از زور استرس و بی خوابی.

همه میگن تا ۴۰روزش بشه همینجوریه روزها می خابه و شب ها بیداره. ما هم دلمون را خوش کردیم که این ۴۰روز اول تموم بشه و دخترمون روزکار بشه.

پریروز رفتیم پوشک خوب برای الناز بخریم. اخه این پوشک های ایرانی (مای بیبی) اصلا خوب نیستن و باعث ایجاد حساسیت میشن. ۱بسته پوشک المانی (پن پرن) ۵۰ تایی را ۳۶هزار تومن خریدیم. باورتون میشه  فدای سرش چون سلامتی ش خیلی بیشتر از این ها می ارزه.

 

[ شنبه چهارم شهریور 1391 ] [ 13:25 ] [ خانم اقای همسری ]
 

سلام به همه

خیلی دلم تنگ شده برای اینجاو دوستانم

خداراشکر الناز خانم سالم و سلامت به دنیا اومد. خودم هم خدا را شکر خیلی بهترم. فقط جای بخیه ها کمی اذیت میکنه.

مرسی از همه کسانی که این یک هفته فراموشم نکردن.

خدا را شکر که بچم سالمه.بعضی شب ها یک کوچولو اذیت میکنه ولی در کل خداراشکر دختر ارومیه.

همسری هم که قربونش برم برام سنگ تموم گذاشته. بیشتر کارهای خونه و گاهی الناز را خودش انجام میده.

واقعا مادر شدن لذت خیلی زیادی داره.امیدوارم هرکسی ارزوی مادر شدن داره خدا بهش یک فرزند سالم بده.

دوستان توروخدا این روزهای اخر ماه مبارک واسم دعا کنید. بعضی از اتفاقات جانبی از سوی اطرافیان اعصاب من و همسری را به شدت خرد کرده.اما همسری خیلی بهم روحیه میده.

با به دنیا اومدن الناز عشق و علاقه من و همسری هزار برابر شده. شاید باورتون نشه اما برخلاف تصور خیلی ها که چه بین زن و شوهر جدایی میندازه برای ما برعکس شده. همسری اصلا سرکار بند نمیشه و زود میخاد بیاد خونه.

الانم از فرصت استفاده کردم که بیام سری به دوستان بزنم.

به زودی با عکس های الناز جونم میام.

خدایا ازت ممنونم بخاطر دختر نازی که بهمون هدیه دادی. کمکمون کن بتونیم خوب ازش مواظبت کنیم.

[ پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1391 ] [ 18:4 ] [ خانم اقای همسری ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

جناب همسری: متولد:18/10/1362
من: متولد:2/2/1368
در تاریخ 29/6/1388 به عقد هم در آمدیم
و در تاریخ 22/6/1389 به زیر یک سقف رفتیم
نی نی مون هم در تاریخ 18/5/1391 به دنیا آمد
موضوعات وب
امکانات وب

تقدیم به محمد عزیزم